![]() |
![]() |
|
| مجله اینترنتی:فرهنگی/آموزشی/هنری/دانلود/ترفند... |
|
مردی برای اصلاح سر و صورتش به آرایشگاه رفت.در حال کار گفتگوی جالبی بین آنها در گرفت.آنها درباره موضوعات و مطالب مختلف صحبت کردند.وقتی به موضوع « خدا » رسیدند،آرایشگر گفت: من باور نمی کنم خدا وجود داشته باشد. مشتری لحظه ای فکر کرد، اما جوابی نداد، چون نمی خواست جر و بحث کند. به محض این که از آرایشگاه بیرون آمد، در خیابان مردی دید با موهای بلند و کثیف و به هم تابیده و ریش اصلاح نکرده. ظاهرش کثیف و ژولیده بود. آرایشگر با تعجب گفت: چرا چنین حرفی می زنی؟ من این جا هستم، من آرایشگرم. من همین الان موهای تو را کوتاه کردم. آرایشگر جواب داد: نه بابا، آرایشگرها وجود دارند! موضوع این است که مردم به ما مراجعه نمی کنند.
پ.ن: قربونت برم خدا چقدر غريبي رو زمين!
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 1388/03/15ساعت 14:30 توسط مسافر کوچولو |
|
|
ساختمان کتابخانه انگلستان قدیمی است و تعمیر آن نیز فایده ای ندارد . قرار بر این شد کتابخانه جدیدی ساخته شود . اما وقتی ساخت بنا به پایان رسید ؛ کارمندان کتابخانه برای انتقال میلیون ها جلد کتاب دچار مشکلات دیگر شدند .
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1388/03/11ساعت 17:37 توسط مسافر کوچولو |
|
|
A Boy Liked A Girl Working In A CD Shop Very Much. But He Did Not Tell Her About His Love. Everyday He went to The CD Shop, And Bought A CD Just For Talking To Her. After A Month He Died. When The Girl Went To His House And Asked About Him, Boy's Mom Said That He Died, And Then Mother Took The Girl To Boy's Room. She Saw All The CDs Unopened. The Girl Cried And Cried And Finally Died.You Know Why She Cried? Because She Had Kept Her Own Love Letters Inside The CD Packs. She Also Loved Him. Moral Of The Story : If You Love Someone, Say To Him/Her Directly. Don't Wait For The Destiny To Play The Role پسری یه دختری رو خیلی دوست داشت که توی یه سی دی فروشی کار میکرد.
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1388/03/05ساعت 18:54 توسط مسافر کوچولو |
|
|
روزي دانشمندى آزمايش جالبى انجام داد. او يك آكواريوم ساخت و با قرار دادن يک ديوار شيشهاى در وسط آكواريوم آن را به دو بخش تقسيم کرد. در يک بخش، ماهى بزرگى قرار داد و در بخش ديگر ماهى کوچکى که غذاى مورد علاقه ماهى بزرگتر بود. ماهى کوچک، تنها غذاى ماهى بزرگ بود و دانشمند به او غذاى ديگرى نمىداد. او براى شکار ماهى کوچک، بارها و بارها به سويش حمله برد ولى هر بار با ديوار نامرئي كه وجود داشت برخورد مىکرد، همان ديوار شيشهاى که او را از غذاى مورد علاقهاش جدامىکرد… پس از مدتى، ماهى بزرگ ازحمله و يورش به ماهى کوچک دست برداشت. او باور کرده بود که رفتن به آن سوى آکواريوم و شکار ماهى کوچک، امرى محال و غير ممکن است! در پايان، دانشمند شيشه ي وسط آکواريوم را برداشت و راه ماهي بزرگ را باز گذاشت.. ولى ديگر هيچگاه ماهى بزرگ به ماهى کوچک حمله نکرد و به آنسوى آکواريوم نيز نرفت !!! ميدانيد چـــــرا ؟ ديوارشيشهاى ديگر وجود نداشت، اما ماهى بزرگ در ذهنش ديوارى ساخته بود که از ديوار واقعى سختتر و بلندتر مىنمود و آن ديوار، ديوار بلند باور خود بود ! باوري از جنس محدوديت ! باوري به وجود ديواري بلند و غير قابل عبور ! باوري از ناتواني خويش
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1388/02/09ساعت 2:20 توسط مسافر کوچولو |
|
دختر جوانی چند روز قبل از عروسی آبله سختی گرفت و بستری شد...شد... نامزد وی به عیادتش رفت و در میان صحبتهایش از درد چشم خود نالیدبیماری زن شدت گرفت و آبله تمام صورتش را پوشاند... مرد جوان عصازنان به عیادت نامزدش میرفت و از درد چشم مینالید. موعد عروسی فرا رسید... زن نگران صورت خود که آبله آنرا از شکل انداخته بود و شوهر هم که کور شده بود. مردم میگفتند چه خوب عروس نازیبا همان بهتر که شوهرش نابینا باشد... 20 سال بعد از ازدواج زن از دنیا رفت، مرد عصایش را کنار گذاشت و چشمانش را گشود... همه تعجب کردند... مرد گفت: " من کاری جز شرط عشق را به جا نیاوردم "
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1387/08/09ساعت 13:48 توسط مسافر کوچولو |
|
|
مهاتما گاندی در حال عبور از خیابانی بود که جواهر فروشی با اشتیاق بسوی او می دود واز او درخواست می کند که به او جواهری هدیه کند. گاندی از او تشکر کرده و می پرسد: آیا داشتن این جواهر باعث می شود مردم به صاحبش توجه کنند؟می گوید :البته! گاندی می پرسد :من که جواهری نداشتم پس چراتو به من توجه کردی!؟
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1387/03/22ساعت 21:48 توسط مسافر کوچولو |
|
|
در قرون وسطا کشیشان بهشت را به مردم می فروختند و مردم نادان هم با پرداخت هر مقدار پولی قسمتی از بهشت را از آن خود می کردند. فرد دانایی که از این نادانی مردم رنج می برد دست به هر عملی زد نتوانست مردم را از انجام این کار احمقانه باز دارد تا اینکه فکری به سرش زد... به کلیسا رفت و به کشیش مسئول فروش بهشت گفت: قیمت جهنم چقدره؟ کشیش تعجب کرد و گفت: جهنم؟! مرد دانا گفت: بله جهنم. کشیش بدون هیچ فکری گفت: ۳ سکه مرد سراسیمه مبلغ را پرداخت کرد و گفت: لطفا سند جهنم را هم بدهید. کشیش روی کاغذ پاره ای نوشت: سند جهنم مرد با خوشحالی آن را گرفت از کلیسا خارج شد. به میدان شهر رفت و فریاد زد: من تمام جهنم رو خریدم این هم سند آن است. دیگر لازم نیست بهشت را بخرید چون من هیچ کس را داخل جهنم راه نمی دهم!
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1386/02/04ساعت 12:58 توسط مسافر کوچولو |
|
|
روزي الاغ يك مزرعه دار داخل چاهي افتاد و شروع كرد به سرو صدا كردن،صاحب الاغ كه نمي دانست چگونه الاغ را از چاه بيرون بكشد، بعد از مدتي فكر كردن با خود گفت: « چاه كه آب ندارد و در نهايت بايد پر شود: الاغ هم كه پيراست بنابراين بيرون آوردن الاغ هيچ سودي ندارد». صاحب الاغ تصميم خود را گرفته بود،از جا بلند شد و به سراغ همسايگانش رفت و از آنها خواست تا در پر كردن چاه به او كمک كنند تا الاغ بيچاره بيشتر از آن عذاب نكشد. هر كدام از همسايگان نيز با بيلي در دست شروع به ريختن خاک به درون چاه كردند. با ريخته شدن خاک به درون چاه الاغ شروع به بي قراري كرد و خود را به ديوارههاي چاه مي زد و با صداي بلندي عروعر مي كرد.اما بعد از مدتي ديگر صدايي از الاغ نيامد. چه اتفاقي افتاده بود،آيا الاغ بيچاره واقعآً زنده به گور شده بود يا قضيه چيز ديگري بود.. صاحب الاغ وقتي ديگر صداي الاغش را نشنيد به درون چاه نگاه كرد و در كمال تعجب ديد هر بار كه خاک به چاه ريخته ميشود الاغ خاک را از پشت خود مي تكاند و روي آن مي ايستد. با اين كار الاغ توانست با تكاندن خاک از روي خود وايستادن روي لايههاي جديد خاک به دهانهء چاه برسد و موجب شگفتي صاحب خود و همسايگان شود. همه ما در زندگي با مشكلات و مسايل (همان خاكي كه روي الاغ ريخته ميشود) زيادي روبرو ميشویم.اما كسي از اين مشكلات سربلند و پيروز بيرون ميايد كه نگذارد آنها او رااز پاي درآروند و زندگي رابراي او مختل كنند. ما در صورتی پيروز هستیم كه از مشكلات به نفع خود استفاده كنیم و باغلبه بر مشكلات (ايستادن روي خاك) راه نجات خود را پيدا كنیم. همهء مااز چاه مشكلات نه با دست روي دست گذاشتن و تماشاي زنده به گور شدن خود، بلكه با تسليم نشدن در برابر آنها رهايي مي يابيم و به زندگاني پرنشاط و موفقي دست پيدا مي كنيم.!! همه چیز بستگی به خودمان دارد می توانیم هیچ تقلایی نکنیم و به خود بگوئیم زندگی همین است و آخرش یه جایی تمام میشود. و در همان جا زنده بگور شویم. یا اینکه با هر بیل خاکی که بر سر ما می ریزد به خود تکانی دهیم و همه آنها را پله ای بسازیم و از آن بالا رویم. چون بعد از هر زمین خوردنی یه بلد شدنی هست ، با این زمین خوردنها است که راه رفتن را یاد می گیریم.
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1386/01/15ساعت 23:34 توسط مسافر کوچولو |
|
|
صدفی به صدف دیگر گفت: " درد عظیمی در درونم دارم. سنگین و گرد است و آزارم میدهد." صدف دیگر با غرور و نخوت گفت: آسمان و دریا را شکر، که من دردی ندارم. من چه از درون و چه از بیرون، سالم سالمم." در همان لحظه، خرچنگی که از کنارشان می گذشت، گفتگوی آن دو صدف را شنید و به آن صدفی که از درون و بیرون سالم بود، گفت:" بله، سالم و سرحالی؛ اما حاصل درد رفیقت، مرواریدی بسیار زیباست." پانوشت: ای کاش حاصل همه دردها مروارید بود....
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1386/01/08ساعت 3:58 توسط مسافر کوچولو |
|
|
پنجره
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1386/01/05ساعت 23:4 توسط مسافر کوچولو |
|
|
ساده لوح یک مربی حیوانات سیرک , می تواند با نیرنگ بسیار ساده ای بر فیل ها غلبه کند : وقتی فیل هنوز کودک است , یک پایش را به تنه درختی میبندد.فیل بچه, هرچه هم که تقلا کند,نمی تواند خودش را آزاد کند.اندک اندک به این تصور عادت می کند که تنه درخت از او نیرومندتر است . پائولو کوئلیو
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1386/01/05ساعت 22:53 توسط مسافر کوچولو |
|
|
كار آموزي ، پس از يك مراسم طولاني و خسته كننده ي دعاي صبحگاهي ، از پدر روحاني پرسيد: -"آيا همه ي نيايش هايي كه به ما ياد مي دهيد ، خد ا را به ما نزديك مي كند؟" پدر گفت:"با سوال ديگري ، جواب سوالت را مي دهم ، آيا همه ي نيايش هايي كه انجام مي دهي ، باعث مي شود كه خورشيد فردا طلوع كند؟" -"البته كه نه! خورشيد طبق يك قانون كيهاني طلوع مي كند." -"جوابت را گرفتي ! خدا به ما نزديك است ، چه دعا بخوانيم و چه نخوانيم." شاگرد عصباني شد :"يعني مي گوييد تمام اين دعاها بي فايده است؟" -"نه ! اگر صبح زود از خواب بلند نشوي ، طلوع خورشيد را نمي بيني ،اگر دعا نكني ، با اين كه خدا همواره نزديك است ، اما هرگز متوجه حضورش نمي شوي."
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1385/12/29ساعت 12:54 توسط مسافر کوچولو |
|
|
مرد وزن جوان سوار بر موتور در دل شب می راندند. آنها عاشقانه یکدیگر را دوست داشتند. زن جوان: یواشتر برو من می ترسم. مرد جوان: نه اینجوری خیلی بهتره زن جوان: خواهش میکنم ، من خیلی می ترسم مرد جوان: خوب اما اول باید بگویی که دوستم داري؟ زن جوان: دوستت دارم ،حالا میشه یواشتر برونی مرد جوان: مرا محکم بگیر زن جوان: خوب ، حالا میشه یواشتر بری؟ مرد جوان: باشه به شرط اینکه کلاه کاست مرا برداری و روی سر خودت بذاری، آخه نمی تونم راحت برونم، اذیتم میکنه روز بعد واقعه در روزنامه ثبت شده بود،برخورد موتور سیکلت با ساختمان حادثه آفرید. در این سانحه که به دلیل بریدن ترمز موتور سیکلت رخ داد، یکی از دو سرنشین زنده ماند ودیگری در گذشت مرد جوان از خالی شدن ترمز آگاهی یافته بود. پس بدون این که زن جوان را مطلع کند با ترفندی کلاه کاست خود را برسر او گذاشت و خواست تا برای آخرین بار دوستت دارم را از زبان او بشنود وخودش رفت تا او زنده بماند.
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1385/11/23ساعت 13:12 توسط مسافر کوچولو |
|
|
يک دختر بود که کور بود کسي که از خودش هم بدش مي اومد چون کور بود.او از همه بدش مي اومد جز دوست پسرش.يک روز دختره گفت:اگه فقط مي تونستم دنيا را ببينم با دوست پسرم ازدواج مي کردم بالاخره يک روز کسي چشمهايش را به او داد و سپس او توانست همه جا رو ببيند.دوست پسرش ازش خواست :حالا که تو مي توني همه جا رو ببيني با من ازدواج مي کني؟دختر شکه شد وقتي ديد دوست پسرش هم کور است و او قبول نکرد که با پسر ازدواج کند.دوست پسرش با چشمان خيس رفت و گفت عزيزم مواظب چشماي من باش. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1385/11/22ساعت 12:55 توسط مسافر کوچولو |
|
|
در زمان های بسیار قدیم وقتی هنوز پای بشر به زمین نرسیده بود فضیلت ها و تباهی ها در همه جا شناور بودند. آنها از بیکاری خسته و کسل شده بودند. روزی همه فضایل و تباهی ها دور هم جمع شدند خسته تر و کسل تر از همیشه. ناگهان ذکاوت ایستاد و گفت: بیایید یک بازی بکنیم. مثلا قایم باشک. همه از این پیشنهاد شاد شدند و دیوانگی فورا فریاد زد: من چشم می گذارم. من چشم می گذارم. و از آنجا که هیچکس نمی خواست به دنبال دیوانگی بگردد همه قبول کردند او چشم بگذارد و به دنبال آنها بگردد. دیوانگی جلوی درختی رفت و چشم هایش را بست و شروع کرد به شمردن: ...یک ...دو ...سه... همه رفتند تا جایی پنهان شوند. لطافت خود را به شاخ ماه آویزان کرد. خیانت داخل انبوهی از زباله پنهان شد. اصالت در میان ابرها مخفی گشت. هوس به مرکز زمین رفت. دروغ گفت: زیر سنگی پنهان می شوم. اما به ته دریا رفت. طمع داخل کیسه ای که خودش دوخته بود مخفی شد... و دیوانگی مشغول شمردن بود: ...هفتاد و نه ...هشتاد ...هشتاد و یک... همه پنهان شده بودند به جز عشق که همواره مردد بود و نمی توانست تصمیم بگیرد. جای تعجب هم نیست چون همه می دانیم که پنهان کردن عشق مشکل است. در همین حال دیوانگی به پایان شمارش می رسید: ...نود و پنج ...نود و شش ...نود و هفت... هنگامی که دیوانگی به صد رسید عشق پرید و در بین بوته های گل رز پنهان شد. دیوانگی فریاد زد: دارم میام. دارم میام. و اولین کسی را که پیدا کرد تنبلی بود زیرا تنبلی اش آمده بود در جایی پنهان شود. یکی یکی همه را پیدا کرد به جز عشق. او از یافتن عشق ناامید شده بود. حسادت در گوش هایش زمزمه کرد: تو فقط باید عشق را پیدا کنی و او پشت بوته های گل رز است. دیوانگی شاخه چنگک مانندی از درخت کند و با شدت و هیجان زیاد آن را در بوته های گل رز فروکرد و دوباره و دوباره تا با صدای ناله ای متوقف شد. عشق از پشت بوته بیرون آمد با دست هایش صورت خود را پوشانده بود و از میان انگشتانش قطرات خون بیرون می زد. شاخه ها به چشمان عشق فرو رفته بود و او نمی توانست جایی را ببیند. او کور شده بود. دیوانگی گفت: من چه کردم. من چه کردم. چگونه می توانم تو را درمان کنم. عشق پاسخ داد تو نمی توانی مرا درمان کنی اما اگر می خواهی کاری بکنی راهنمای من شو. و اینگونه است که از آن روز به بعد عشق کور است و دیوانگی همواره در کنار اوست.
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1385/08/07ساعت 2:25 توسط مسافر کوچولو |
|
|
جیرجیرک به خرس گفت: عاشقت شدم. خرس گفت: الآن وقت خوابه زمستونیه. وقتی شش ماه دیگه بیدار شدم در این باره صحبت می کنیم. خرس وقتی بیدار شد جیرجیرک را ندید. خرس نمی دانست جیرجیرک ها فقط سه روز عمر می کنند.
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1385/08/07ساعت 2:14 توسط مسافر کوچولو |
|
|
میخوام براتون یه داستان بگم...نمیدونم شاید فکر کنید که...!!!به هر حال اینجوریه که : شهری بود مثل همه شهرای ديگه: پر از آدمای فقير و پولدار، خونه های کوچيک و بزرگ ، پر از درخت ، پر از گل ،.... پر از همه چيزايی که بايد باشن. شهر قصه ما فقط يه فرق کوچيک با بقيه شهرها داشت. اونجا همه بلد بودن بخندن ...! (یعنی میشه ؟!) چرا ؟ چون اونجا ، تو اون شهر ، يه دکتری زندگی ميکرد که هر کس بلد نبود بخنده يا خنديدن يادش ميرفت ، ميرفت پيشش. چه جوری؟خيلی آسون...! اون دکتره ، از خيلی سال پيش ، نشونی يه دلقکی رو داشت که ميتونست هر کسی رو بخندونه ، خنده های واقعی، از ته دل... آره، دکتره هر کسی رو که نمی خنديد ميفرستاد پيش دلقکه... و اينجوری بود که تو شهر قصه ما همه بلد بودن بخندن...!!! تا اينکه يه روز، يه نفر رفت پيش دکتر و گفت که سالهاست خنديدن يادش رفته. دکتر يه پوزخندی زد و گفت : نگران نباش ، تو هم خوب ميشی. بعد روی يه کاغذ آدرس دلقک رو نوشت و داد دستش. اون که بلد نبود بخنده ، يه نگاه به دکتره انداخت و رفت... هيچ وقت هم خوب نشد...! دکتر هم هيچ وقت نفهميد اون همون دلقکيه که همه رو می خندوند...
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 1385/03/05ساعت 11:4 توسط مسافر کوچولو |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
با تشکر از همه شما
لطفا نظرات خودتونو بنویسید و یا ایمیل بزنید |
|
RSS
|
کپي برداري از مطالب وبلاگ فقط با ذکر منبع مجاز ميباشد .
All Rights Reserved 2005-2006 © by
http://www.hoomiIT.blogfa.com