تبليغاتX
مدیریت برقلب ها!!!
مجله اینترنتی:فرهنگی/آموزشی/هنری/دانلود/ترفند...
 

مردی برای اصلاح سر و صورتش به آرایشگاه رفت.در حال کار گفتگوی جالبی بین آنها در گرفت.آنها درباره موضوعات و مطالب مختلف صحبت کردند.وقتی به موضوع « خدا » رسیدند،آرایشگر گفت: من باور نمی کنم خدا وجود داشته باشد.
مشتری پرسید: چرا باور نمی کنی؟
آرایشگر جواب داد: کافی است به خیابان بروی تا ببینی چرا خدا وجود ندارد. به من بگو، اگر خدا وجود داشت آیا این همه مریض می شدند؟ بچه های بی سرپرست پیدا می شد؟ اگر خدا وجود می داشت، نباید درد و رنجی وجود داشته باشد. نمی توانم خدای مهربانی را تصور کنم که اجازه می دهد این چیزها وجود داشته باشد.

مشتری لحظه ای فکر کرد، اما جوابی نداد، چون نمی خواست جر و بحث کند.
آرایشگر کارش را تمام کرد و مشتری از مغازه بیرون رفت.

به محض این که از آرایشگاه بیرون آمد، در خیابان مردی دید با موهای بلند و کثیف و به هم تابیده و ریش اصلاح نکرده. ظاهرش کثیف و ژولیده بود.
مشتری برگشت و دوباره وارد آرایشگاه شد و به آرایشگر گفت: می دانی چیست، به نظر من آرایشگرها هم وجود ندارند.

آرایشگر با تعجب گفت: چرا چنین حرفی می زنی؟ من این جا هستم، من آرایشگرم. من همین الان موهای تو را کوتاه کردم.
مشتری با اعتراض گفت: نه! آرایشگرها وجود ندارند، چون اگر وجود داشتند، هیچ کس مثل مردی که آن بیرون است، با موهای بلند و کثیف و ریش اصلاح نکرده پیدا نمی شد.

آرایشگر جواب داد: نه بابا، آرایشگرها وجود دارند! موضوع این است که مردم به ما مراجعه نمی کنند.
مشتری تائید کرد: دقیقاً ! نکته همین است. خدا هم وجود دارد! فقط مردم به او مراجعه نمی کنند و دنبالش نمی گردند. برای همین است که این همه درد و رنج در دنیا وجود دارد.

 

پ.ن: قربونت برم خدا چقدر غريبي رو زمين!

 

+ نوشته شده در  جمعه 1388/03/15ساعت 14:30  توسط مسافر کوچولو | 
 

      ساختمان کتابخانه انگلستان قدیمی است و تعمیر آن نیز فایده ای ندارد . قرار بر این شد کتابخانه جدیدی ساخته شود . اما وقتی ساخت بنا به پایان رسید ؛ کارمندان کتابخانه برای انتقال میلیون ها جلد کتاب دچار مشکلات دیگر شدند .
یک شرکت انتقال اثاثیه از دفتر کتاخانه خواست که برای این کار سه میلیون و پانصد هزار پوند بپردازد تا این کار را انجام خواهد داد. اما به دلیل فقدان سرمایه کافی ،این درخواست از سوی کتابخانه رد شد . فصل بارانی شدن فرا رسید، اگر کتابها بزودی منتقل نمی شد ، خسارات سنگین فرهنگی و مادی متوجه انگلیس می گردید . رییس کتابخانه بیشتر نگران شد و بیمار گردید .
روزی ، کارمند جوانی از دفتر رییس کتابخانه عبور کرد. با دیدن صورت سفید و رنگ پریده رییس، بسیار تعجب کرد و از او پرسید که چرا اینقدر ناراحت است .
رییس کتابخانه مشکل کتابخانه را برای کارمند جوان تشریح کرد، اما برخلاف توقع وی ، جوان پاسخ داد: سعی می کنم مساله را حل کنم . روز دیگر، در همه شبکه های تلویزیونی و روزنامه ها آگهی منتشر شد به این مضمون : همه شهروندان می توانند به رایگان و بدون محدودیت کتابهای کتابخانه انگلستان را امانت بگیرند و بعد از بازگرداندن آن را به نشانی زیر تحویل دهند.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/03/11ساعت 17:37  توسط مسافر کوچولو | 
 

A Boy Liked A Girl Working In A CD Shop Very Much. But He Did Not Tell Her About His Love. Everyday He went to The CD Shop, And Bought A CD Just For Talking To Her. After A Month He Died. When The Girl Went To His House And Asked About Him, Boy's Mom Said That He Died, And Then Mother Took The Girl To Boy's Room. She Saw All The CDs Unopened. The Girl Cried And Cried And Finally Died.You Know Why She Cried? Because She Had Kept Her Own Love Letters Inside The CD Packs. She Also Loved Him. Moral Of The Story : If You Love Someone, Say To Him/Her Directly. Don't Wait For The Destiny To Play The Role

پسری یه دختری رو خیلی دوست داشت که توی یه سی دی فروشی کار میکرد.
اما به دخترک در مورد عشقش هیچی نگفت.
هر روز به اون فروشگاه میرفت و یک سی دی می خرید فقط بخاطر صحبت کردن با اون...
بعد از یک ماه پسرک مرد...
وقتی دخترک به خونه اون رفت و ازش خبر گرفت مادر پسرک گفت که او مرده و اون رو به اتاق پسر برد...
دخترک دید که تمامی سی دی ها باز نشده...
دخترک گریه کرد و گریه کرد تا مرد...
میدونی چرا گریه میکرد؟
چون تمام نامه های عاشقانه اش رو توی جعبه سی دی میگذاشت { و به پسرک میداد } اون هم عاشق پسرک بود...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/03/05ساعت 18:54  توسط مسافر کوچولو | 
 

روزي دانشمندى آزمايش جالبى انجام داد. او يك آكواريوم ساخت و با قرار دادن يک ديوار شيشه‌اى در وسط آكواريوم آن ‌را به دو بخش تقسيم ‌کرد. در يک بخش، ماهى بزرگى قرار داد و در بخش ديگر ماهى کوچکى که غذاى مورد علاقه ماهى بزرگتر بود. ماهى کوچک، تنها غذاى ماهى بزرگ بود و دانشمند به او غذاى ديگرى نمى‌داد. او براى شکار ماهى کوچک، بارها و بارها به سويش حمله برد ولى هر بار با ديوار نامرئي كه وجود داشت برخورد مى‌کرد، همان ديوار شيشه‌اى که او را از غذاى مورد علاقه‌اش جدامى‌کرد… پس از مدتى، ماهى بزرگ ازحمله و يورش به ماهى کوچک دست برداشت. او باور کرده بود که رفتن به آن سوى آکواريوم و شکار ماهى کوچک، امرى محال و غير ممکن است! در پايان، دانشمند شيشه ي وسط آکواريوم را برداشت و راه ماهي بزرگ را باز گذاشت.. ولى ديگر هيچگاه ماهى بزرگ به ماهى کوچک حمله نکرد و به آن‌سوى آکواريوم نيز نرفت !!! ميدانيد چـــــرا ؟ ديوارشيشه‌اى ديگر وجود نداشت، اما ماهى بزرگ در ذهنش ديوارى ساخته بود که از ديوار واقعى سخت‌تر و بلند‌تر مى‌نمود و آن ديوار، ديوار بلند باور خود بود ! باوري از جنس محدوديت ! باوري به وجود ديواري بلند و غير قابل عبور ! باوري از ناتواني خويش

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/02/09ساعت 2:20  توسط مسافر کوچولو | 
 

دختر جوانی چند روز قبل از عروسی آبله سختی گرفت و بستری شد...
شد...  نامزد وی به عیادتش رفت و در میان صحبتهایش از درد چشم خود نالید

 بیماری زن شدت گرفت و آبله تمام صورتش را پوشاند...

 مرد جوان عصازنان به عیادت نامزدش میرفت و از درد چشم مینالید.

 موعد عروسی فرا رسید...

 زن نگران صورت خود که آبله آنرا از شکل انداخته بود و شوهر هم که کور شده بود.

 مردم میگفتند چه خوب عروس نازیبا همان بهتر که شوهرش نابینا باشد...

20 سال بعد از ازدواج زن از دنیا رفت،

 مرد عصایش را کنار گذاشت و چشمانش را گشود...

 همه تعجب کردند... مرد گفت:

"  من کاری جز شرط عشق را به جا نیاوردم  "

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/08/09ساعت 13:48  توسط مسافر کوچولو | 
 

مهاتما گاندی در حال عبور از خیابانی بود که جواهر فروشی با اشتیاق بسوی او می دود واز او درخواست می کند که به او جواهری هدیه کند.

گاندی از او تشکر کرده و می پرسد: آیا داشتن این جواهر باعث می شود مردم به صاحبش توجه کنند؟می گوید :البته!

گاندی می پرسد :من که جواهری نداشتم پس چراتو به من توجه کردی!؟

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/03/22ساعت 21:48  توسط مسافر کوچولو | 
 

در قرون وسطا کشیشان بهشت را به مردم می فروختند و مردم نادان هم با پرداخت هر مقدار پولی قسمتی از بهشت را از آن خود می کردند.

فرد دانایی که از این نادانی مردم رنج می برد دست به هر عملی زد نتوانست مردم را از  انجام این کار احمقانه باز دارد تا اینکه فکری به سرش زد... به کلیسا رفت و به کشیش مسئول فروش بهشت گفت:

قیمت جهنم چقدره؟

کشیش تعجب کرد و گفت: جهنم؟!

مرد دانا گفت: بله جهنم.

کشیش بدون هیچ فکری گفت: ۳ سکه

مرد سراسیمه مبلغ را پرداخت کرد و گفت: لطفا سند جهنم را هم بدهید.

کشیش روی کاغذ پاره ای نوشت:  سند جهنم

مرد با خوشحالی آن را گرفت از کلیسا خارج شد. به میدان شهر رفت و فریاد زد: من تمام جهنم رو خریدم

این هم سند آن است. دیگر لازم نیست بهشت را بخرید چون من هیچ کس را داخل جهنم راه نمی دهم!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/02/04ساعت 12:58  توسط مسافر کوچولو | 
 

روزي الاغ يك مزرعه دار داخل چاهي افتاد و شروع كرد به سرو صدا كردن،صاحب الاغ كه نمي‌ دانست چگونه الاغ را از چاه بيرون بكشد، بعد از مدتي فكر كردن با خود گفت:

« چاه كه آب ندارد و در نهايت بايد پر شود: الاغ هم كه پيراست بنابراين بيرون آوردن الاغ هيچ سودي ندارد».

 صاحب الاغ  تصميم خود را گرفته بود،از جا بلند شد و به سراغ همسايگانش رفت و از آنها خواست تا در پر كردن چاه به او كمک كنند تا الاغ بيچاره بيشتر از آن عذاب نكشد.

هر كدام از همسايگان نيز با بيلي در دست شروع به ريختن خاک به درون چاه كردند.

با ريخته شدن خاک به درون چاه الاغ شروع به بي ‌قراري كرد و خود را به ديواره‌هاي چاه مي ‌زد و با صداي بلندي عروعر مي‌ كرد.اما بعد از مدتي ديگر صدايي از الاغ نيامد. چه اتفاقي افتاده بود،آيا الاغ بيچاره واقعآً زنده به گور شده بود يا قضيه چيز ديگري بود..

 صاحب الاغ وقتي ديگر صداي الاغش را نشنيد به درون چاه نگاه كرد و در كمال تعجب ديد هر بار كه خاک به چاه ريخته مي‌شود الاغ خاک را از پشت خود مي ‌تكاند و روي آن مي ايستد. با اين كار الاغ توانست با تكاندن خاک از روي خود وايستادن روي لايه‌هاي جديد خاک به دهانهء چاه برسد و موجب شگفتي صاحب خود و همسايگان شود.

 

همه ما در زندگي با مشكلات و مسايل (همان خاكي كه روي الاغ ريخته مي‌شود) زيادي روبرو مي‌شویم.اما كسي از اين مشكلات سربلند و پيروز بيرون ميايد كه نگذارد آنها او رااز پاي درآروند و زندگي رابراي او مختل كنند. ما در صورتی پيروز هستیم كه از مشكلات به نفع خود استفاده كنیم و باغلبه بر مشكلات (ايستادن روي خاك) راه نجات خود را پيدا كنیم. همهء مااز چاه مشكلات نه با دست روي دست گذاشتن و تماشاي زنده به گور شدن خود، بلكه با تسليم نشدن در برابر آنها رهايي مي ‌يابيم و به زندگاني پرنشاط  و موفقي دست پيدا مي‌ كنيم.!!

همه چیز بستگی به خودمان دارد می توانیم هیچ تقلایی نکنیم و به خود بگوئیم زندگی همین است و آخرش یه جایی تمام میشود. و در همان جا زنده بگور شویم.

یا اینکه با هر بیل خاکی که بر سر ما می ریزد به خود تکانی دهیم و همه آنها را پله ای بسازیم و از آن بالا رویم. چون بعد از هر زمین خوردنی یه بلد شدنی هست ، با این زمین خوردنها است که راه رفتن را یاد می گیریم.

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/01/15ساعت 23:34  توسط مسافر کوچولو | 
 

صدفی به صدف دیگر گفت: " درد عظیمی در درونم دارم. سنگین و گرد است و آزارم میدهد."

صدف دیگر با غرور و نخوت گفت: آسمان و دریا را شکر، که من دردی ندارم. من چه از درون و چه از بیرون، سالم سالمم."

در همان لحظه، خرچنگی که از کنارشان می گذشت، گفتگوی آن دو صدف را شنید و به آن صدفی که از درون و بیرون سالم بود، گفت:" بله، سالم  و سرحالی؛ اما حاصل درد رفیقت، مرواریدی بسیار زیباست."

 

پانوشت:

ای کاش حاصل همه دردها مروارید بود....

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/01/08ساعت 3:58  توسط مسافر کوچولو | 
 

پنجره




در بیمارستانی ، دو مرد بیمار در یک اتاق بستری بودند. یکی از بیماران اجازه داشت که هر روز بعد از ظهر یک ساعت روی تختش بنشیند . اما بیمار دیگر مجبور بود هیچ تکانی نخورد و همیشه پشت به هم‌اتاقیش روی تخت بخوابد.آنها ساعت‌ها با یکدیگر صحبت می‌کردند، از همسر، خانواده، خانه، سربازی یا تعطیلاتشان با هم حرف می‌زدند.
هر روز بعد از ظهر ، بیماری که تختش کنار پنجره بود ، می‌نشست و تمام چیزهایی که بیرون از پنجره می‌دید برای هم‌اتاقیش توصیف می‌کرد. بیمار دیگر در مدت این یک ساعت ، با شنیدن حال و هوای دنیای بیرون ، روحی تازه می‌گرفت.
این پنجره ، رو به یک پارک بود که دریاچه زیبایی داشت مرغابی‌ها و قوها در دریاچه شنا می‌کردند و کودکان با قایقهای تفریحی‌شان در آب سر گرم بودند. درختان کهن ، به منظره بیرون ، زیبایی خاصی بخشیده بود و تصویری زیبا از شهر در افق دوردست دیده می‌شد. همان طور که مرد کنار پنجره این جزئیات را توصیف می‌کرد ، هم‌اتاقیش چشمانش را می‌بست و این مناظر را در ذهن خود مجسم می‌کرد.
روزها و هفته‌ها سپری شد.
یک روز صبح ، پرستاری که برای حمام کردن آنها آب آورده بود ، جسم بی‌جان مرد کنار پنجره را دید که با آرامش از دنیا رفته بود . پرستار بسیار ناراحت شد و از مستخدمان بیمارستان خواست که مرد را از اتاق خارج کنند.

مرد دیگر تقاضا کرد که تختش را به کنار پنجره منتقل کنند . پرستار این کار را با رضایت انجام داد و پس از اطمینان از راحتی مرد، اتاق را ترک کرد.آن مرد به آرامی و با درد بسیار ، خود را به سمت پنجره کشاند تا اولین نگاهش را به دنیای بیرون از پنجره بیندازد . بالاخره او می‌توانست این دنیا را با چشمان خودش ببیند.
در کمال تعجب ، او با یک دیوار مواجه شد.
مرد ، پرستار را صدا زد و پرسید که چه چیزی هم‌اتاقیش را وادار می‌کرده چنین مناظر دل‌انگیزی را برای او توصیف کند !
پرستار پاسخ داد: شاید او می‌خواسته به تو قوت قلب بدهد. چون آن مرد اصلا نابینا بود و حتی نمی‌توانست دیوار را ببیند...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/01/05ساعت 23:4  توسط مسافر کوچولو | 
 

ساده لوح



   یک مربی حیوانات سیرک , می تواند با نیرنگ بسیار ساده ای بر فیل ها غلبه کند : وقتی فیل هنوز کودک است , یک پایش را به تنه درختی میبندد.فیل بچه, هرچه هم که تقلا کند,نمی تواند خودش را آزاد کند.اندک اندک به این تصور عادت می کند که تنه درخت از او نیرومندتر است .
   هنگامی که بزرگ می شود و قدرت شگرفی می یابد , تنها کافی است یک نفر طنابی دور پای فیل گره بزند و او را به یک نهال ببندد . فیل تلاشی برای آزاد کردن خودش نمی کند .
   همچون فیل ها , پاهای ما نیز اغلب اسیر بندهای شکننده اند. اما از آنجا که هنگام کودکی به قدرت تنه درخت عادت کرده ایم , شهامت مبارزه را نداریم. بی آن که بفهمیم تنها یک عمل متهورانه ساده برای دست یافتن ما به آزادی کافی است .

                                                                                              پائولو کوئلیو

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/01/05ساعت 22:53  توسط مسافر کوچولو | 
 

كار آموزي ، پس از يك مراسم طولاني و خسته كننده ي دعاي صبحگاهي ، از پدر روحاني پرسيد:

-"آيا همه ي نيايش هايي كه به ما ياد مي دهيد ، خد ا را به ما نزديك مي كند؟"

پدر گفت:"با سوال ديگري ، جواب سوالت را مي دهم ، آيا همه ي نيايش هايي كه انجام مي دهي ، باعث مي شود كه خورشيد فردا طلوع كند؟"

-"البته كه نه! خورشيد طبق يك قانون كيهاني طلوع مي كند."

-"جوابت را گرفتي ! خدا به ما نزديك است ، چه دعا بخوانيم و چه نخوانيم."

شاگرد عصباني شد :"يعني مي گوييد تمام اين دعاها بي فايده است؟"

-"نه ! اگر صبح زود از خواب بلند نشوي ، طلوع خورشيد را نمي بيني ،اگر دعا نكني ، با اين كه خدا همواره نزديك است ، اما هرگز متوجه حضورش نمي شوي."

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/12/29ساعت 12:54  توسط مسافر کوچولو | 
 

مرد وزن جوان سوار بر موتور در دل شب می راندند. آنها عاشقانه یکدیگر را دوست داشتند.

زن جوان: یواشتر برو من می ترسم.

مرد جوان: نه اینجوری خیلی بهتره

زن جوان: خواهش میکنم ، من خیلی می ترسم

مرد جوان: خوب اما اول باید بگویی که دوستم داري؟

زن جوان: دوستت دارم ،حالا میشه یواشتر برونی

مرد جوان: مرا محکم بگیر

زن جوان: خوب ، حالا میشه یواشتر بری؟

مرد جوان: باشه به شرط اینکه کلاه کاست مرا برداری و روی سر خودت بذاری، آخه نمی تونم راحت برونم، اذیتم میکنه روز بعد واقعه در روزنامه ثبت شده بود،برخورد موتور سیکلت با ساختمان حادثه آفرید.

در این سانحه که به دلیل بریدن ترمز موتور سیکلت رخ داد، یکی از دو سرنشین زنده ماند ودیگری در گذشت

مرد جوان از خالی شدن ترمز آگاهی یافته بود.

پس بدون این که زن جوان را مطلع کند با ترفندی کلاه کاست خود را برسر او گذاشت و خواست تا برای آخرین بار دوستت دارم را از زبان او بشنود وخودش رفت تا او زنده بماند.

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/11/23ساعت 13:12  توسط مسافر کوچولو | 
 

يک دختر بود که کور بود کسي که از خودش هم بدش مي اومد چون کور بود.او از همه بدش مي اومد جز دوست پسرش.يک روز دختره گفت:اگه فقط مي تونستم دنيا را ببينم با دوست پسرم ازدواج مي کردم بالاخره يک روز کسي چشمهايش را به او داد و سپس او توانست همه جا رو ببيند.دوست پسرش ازش خواست :حالا که تو مي توني همه جا رو ببيني با من ازدواج مي کني؟دختر شکه شد وقتي ديد دوست پسرش هم کور است و او قبول نکرد که با پسر ازدواج کند.دوست پسرش با چشمان خيس رفت و گفت عزيزم مواظب چشماي من باش.

+ نوشته شده در  یکشنبه 1385/11/22ساعت 12:55  توسط مسافر کوچولو | 
 

در زمان های بسیار قدیم وقتی هنوز پای بشر به زمین نرسیده بود فضیلت ها و تباهی ها در همه جا شناور بودند. آنها از بیکاری خسته و کسل شده بودند. روزی همه فضایل و تباهی ها دور هم جمع شدند خسته تر و کسل تر از همیشه. ناگهان ذکاوت ایستاد و گفت: بیایید یک بازی بکنیم. مثلا قایم باشک. همه از این پیشنهاد شاد شدند و دیوانگی فورا فریاد زد: من چشم می گذارم. من چشم می گذارم. و از آنجا که هیچکس نمی خواست به دنبال دیوانگی بگردد همه قبول کردند او چشم بگذارد و به دنبال آنها بگردد. دیوانگی جلوی درختی رفت و چشم هایش را بست و شروع کرد به شمردن: ...یک ...دو ...سه...  همه رفتند تا جایی پنهان شوند. لطافت خود را به شاخ ماه آویزان کرد. خیانت داخل انبوهی از زباله پنهان شد. اصالت در میان ابرها مخفی گشت. هوس به مرکز زمین رفت. دروغ گفت: زیر سنگی پنهان می شوم. اما به ته دریا رفت. طمع داخل کیسه ای که خودش دوخته بود مخفی شد... و دیوانگی مشغول شمردن بود: ...هفتاد و نه ...هشتاد ...هشتاد و یک... همه پنهان شده بودند به جز عشق که همواره مردد بود و نمی توانست تصمیم بگیرد. جای تعجب هم نیست چون همه می دانیم که پنهان کردن عشق مشکل است. در همین حال دیوانگی به پایان شمارش می رسید: ...نود و پنج ...نود و شش ...نود و هفت... هنگامی که دیوانگی به صد رسید عشق پرید و در بین بوته های گل رز پنهان شد. دیوانگی فریاد زد: دارم میام. دارم میام. و اولین کسی را که پیدا کرد تنبلی بود زیرا تنبلی اش آمده بود در جایی پنهان شود. یکی یکی همه را پیدا کرد به جز عشق. او از یافتن عشق ناامید شده بود. حسادت در گوش هایش زمزمه کرد: تو فقط باید عشق را پیدا کنی و او پشت بوته های گل رز است. دیوانگی شاخه چنگک مانندی از درخت کند و با شدت و هیجان زیاد آن را در بوته های گل رز فروکرد و دوباره و دوباره تا با صدای ناله ای متوقف شد. عشق از پشت بوته بیرون آمد با دست هایش صورت خود را پوشانده بود و از میان انگشتانش قطرات خون بیرون می زد. شاخه ها به چشمان عشق فرو رفته بود و او نمی توانست جایی را ببیند. او کور شده بود. دیوانگی گفت: من چه کردم. من چه کردم. چگونه می توانم تو را درمان کنم. عشق پاسخ داد تو نمی توانی مرا درمان کنی اما اگر می خواهی کاری بکنی راهنمای من شو.

و اینگونه است که از آن روز به بعد عشق کور است و دیوانگی همواره در کنار اوست.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1385/08/07ساعت 2:25  توسط مسافر کوچولو | 
 

جیرجیرک به خرس گفت: عاشقت شدم.

خرس گفت: الآن وقت خوابه زمستونیه. وقتی شش ماه دیگه بیدار شدم در این باره صحبت می کنیم.

خرس وقتی بیدار شد جیرجیرک را ندید. خرس نمی دانست جیرجیرک ها فقط سه روز عمر می کنند. 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1385/08/07ساعت 2:14  توسط مسافر کوچولو | 
 

میخوام براتون یه داستان بگم...نمیدونم شاید فکر کنید که...!!!به هر حال اینجوریه که : شهری بود مثل همه شهرای ديگه: پر از آدمای فقير و پولدار، خونه های کوچيک و بزرگ ، پر از درخت ، پر از گل ،.... پر از همه چيزايی که بايد باشن. شهر قصه ما فقط يه فرق کوچيک با بقيه شهرها داشت. اونجا همه بلد بودن بخندن ...! (یعنی میشه ؟!) چرا ؟ چون اونجا ، تو اون شهر ، يه دکتری زندگی ميکرد که هر کس بلد نبود بخنده يا خنديدن يادش ميرفت ، ميرفت پيشش. چه جوری؟خيلی آسون...! اون دکتره ، از خيلی سال پيش ، نشونی يه دلقکی رو داشت که ميتونست هر کسی رو بخندونه ، خنده های واقعی، از ته دل... آره، دکتره هر کسی رو که نمی خنديد ميفرستاد پيش دلقکه... و اينجوری بود که تو شهر قصه ما همه بلد بودن بخندن...!!! تا اينکه يه روز، يه نفر رفت پيش دکتر و گفت که سالهاست خنديدن يادش رفته. دکتر يه پوزخندی زد و گفت : نگران نباش ، تو هم خوب ميشی. بعد روی يه کاغذ آدرس دلقک رو نوشت و داد دستش. اون که بلد نبود بخنده ، يه نگاه به دکتره انداخت و رفت... هيچ وقت هم خوب نشد...! دکتر هم هيچ وقت نفهميد اون همون دلقکيه که همه رو می خندوند...

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 1385/03/05ساعت 11:4  توسط مسافر کوچولو | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
با تشکر از همه شما
لطفا نظرات خودتونو بنویسید و یا ایمیل بزنید

نوشته های پیشین
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
بهمن 1386
دی 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
آرشیو موضوعی
زبان دوم
بزرگ شویم همراه با کودکانمان
گوگل و متعلقین
خلاقیت
برنامه ریزی
عمومی
دلنوشته
آموزش
ویتامینهای روح
معرفی بهترین سایتهای درآمدزا
دانلود
قاب عکس
کدهای جاوا
قلم رنجه
فیلتر شکن
ادبی
ترفند
کاریکلماتور
داستانک
همکاران
پرسشهای متداول
طنز
sms
مسافران مهتاب
آشپزخونه
ایرانگردی
پیشواز
دیالوگ
نيايش
مکالمه
اون روزها
همسایه ها
چراغ راه
سلوک
برای من نوشتی(برگزیده نظرات)
برای تو نوشتم
خدا بیدار است
آگهی بازرگانی
همسایه های مهربون
·▪•●.Single Night●•▪·
·▪•●.شبی را به یادم سرکن..●•▪·
·▪•●..بازیگران قدیمی..●•▪·
·▪•●.. ما مال همیم..●•▪·
·▪•●.. یا نور..●•▪·
·▪•●..هنرمند غريب(دانلود موزيك قديمي)..●•▪·
·▪•●..تنها در طلوع خورشید..●•▪·
·▪•●..فرشته های آسمانی..●•▪·
·▪•●.. پله..●•▪·
·▪•●..شاید... جایی برای دل تنگی هایم..●•▪·
·▪•●..خلوتی عاشقانه..●•▪·
·▪•●..دختر ماه..●•▪·
•▪•●..بي تو هرگز با تو بابات نمي زاره.....●•▪•
·▪•●..سوال من جواب تو..●•▪·
·▪•●..دختر شیطون..●•▪·
.::دختر طوفانی::..
·▪•●..شب فاخته ..●•▪·
..::کوئست صبا::..
..::بلاگ نگار::..
·▪•●.ما چند تائیــــــــــــــــــم ...!؟..●•▪·
.::خدايا مرا به خانه بازگردان::.
.::باشگاه وبلاگ نویسان::.
.::تنهاتر از همیشه::.
.::براي هميشه::.
.::عشقم را باور کن ::.
..::www.2allweb.com::..
من و با تنهایی هام تنها بذار دلم گرفته (بهنام عشقی )::.
.::تجارت الکترونیک از طریق اینترنت::.
.::عکس های مشتی::.
.::كسب درآمد از طريق اينترنت بدون پرداخت ::.
.::فضول::.
.::مرد البرز::.
.::ثروتمند شدن راحت با اینترنت ::.
.::دنیای حرفهای صمیمی::.
.::هاگوارتز::.
.::در قلب من::.
.::لب تو لب - LAB::.
.::همه چیز با خدا ممکن است::.
.::دنیای بزرگ بازی::.
.::آموزش مالتی مدیا بیلدر::.
.::کسب درامد از اینترنت::.
·▪•●.. گالری عکس..●•▪·
·▪•●.. اس ام اس (قشنگاش)..●•▪·
·▪•●.. حكايت دل..●•▪·
فرسوده
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM






Powered by WebGozar

---------------------------- منو لینک کن --------------------------- لینک خود را اضافه کنید
 
--------------------------------------------

کپي برداري از مطالب وبلاگ فقط با ذکر منبع مجاز ميباشد .

All Rights Reserved 2005-2006 © by http://www.hoomiIT.blogfa.com

---------------------------------------------------