![]() |
![]() |
|
| مجله اینترنتی:فرهنگی/آموزشی/هنری/دانلود/ترفند... |
|
ماه منير؛ نويسنده و كارگردان:شهره لرستاني بين كسي كه خوب نمي بينه با كسي كه خوبي ها رو نمي بينه فرق مي كنه
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1388/03/25ساعت 12:22 توسط مسافر کوچولو |
|
|
مردی برای اصلاح سر و صورتش به آرایشگاه رفت.در حال کار گفتگوی جالبی بین آنها در گرفت.آنها درباره موضوعات و مطالب مختلف صحبت کردند.وقتی به موضوع « خدا » رسیدند،آرایشگر گفت: من باور نمی کنم خدا وجود داشته باشد. مشتری لحظه ای فکر کرد، اما جوابی نداد، چون نمی خواست جر و بحث کند. به محض این که از آرایشگاه بیرون آمد، در خیابان مردی دید با موهای بلند و کثیف و به هم تابیده و ریش اصلاح نکرده. ظاهرش کثیف و ژولیده بود. آرایشگر با تعجب گفت: چرا چنین حرفی می زنی؟ من این جا هستم، من آرایشگرم. من همین الان موهای تو را کوتاه کردم. آرایشگر جواب داد: نه بابا، آرایشگرها وجود دارند! موضوع این است که مردم به ما مراجعه نمی کنند.
پ.ن: قربونت برم خدا چقدر غريبي رو زمين!
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 1388/03/15ساعت 14:30 توسط مسافر کوچولو |
|
|
ساختمان کتابخانه انگلستان قدیمی است و تعمیر آن نیز فایده ای ندارد . قرار بر این شد کتابخانه جدیدی ساخته شود . اما وقتی ساخت بنا به پایان رسید ؛ کارمندان کتابخانه برای انتقال میلیون ها جلد کتاب دچار مشکلات دیگر شدند .
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1388/03/11ساعت 17:37 توسط مسافر کوچولو |
|
|
كاش از قلبم به قبرش راه داشت كاش زهرا (س) هم زيارتگاه داشت
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1388/03/07ساعت 11:42 توسط مسافر کوچولو |
|
|
A Boy Liked A Girl Working In A CD Shop Very Much. But He Did Not Tell Her About His Love. Everyday He went to The CD Shop, And Bought A CD Just For Talking To Her. After A Month He Died. When The Girl Went To His House And Asked About Him, Boy's Mom Said That He Died, And Then Mother Took The Girl To Boy's Room. She Saw All The CDs Unopened. The Girl Cried And Cried And Finally Died.You Know Why She Cried? Because She Had Kept Her Own Love Letters Inside The CD Packs. She Also Loved Him. Moral Of The Story : If You Love Someone, Say To Him/Her Directly. Don't Wait For The Destiny To Play The Role پسری یه دختری رو خیلی دوست داشت که توی یه سی دی فروشی کار میکرد.
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1388/03/05ساعت 18:54 توسط مسافر کوچولو |
|
|
کاش تو چایی بودی و من قندون، من خودمو فدات می کردم تا تو تلخی زندگی رو احساس نکنی.
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1388/03/03ساعت 20:29 توسط مسافر کوچولو |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
با تشکر از همه شما
لطفا نظرات خودتونو بنویسید و یا ایمیل بزنید |
|
RSS
|
کپي برداري از مطالب وبلاگ فقط با ذکر منبع مجاز ميباشد .
All Rights Reserved 2005-2006 © by
http://www.hoomiIT.blogfa.com